آرينآرين، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 25 روز سن داره

آرین پرنده خوشبختی بابا و مامان

اومدن دايي جان به تهران

عسل شيرين زبون مامان سلام مامان ميخواد خاطره اومدن دايي جان و دوستش به خونه ما رو برات بنويسه.... روز جمعه 22/6/92دايي جان با دوستش از ماموريت تبريز به خونه ما اومدند واي كه مامان چقدر ذوق كرد و خوشحال شد و مدام به آرين كوچولو ميگفت كه دايي جان مياد ... دايي جان همش اصرار داشت كه آرين نخوابه كه بتونه اونو ببينه اخه دايي جان ترو دو ماهگي ديده بود و الان كه 20ماهه شدي و پسر باادب و شيرين زبون و با مزه اي شدي ديدنت يه چيز ديگه است... دايي جان دير وقت رسيد و كوچولوي من خوابيد ولي مامان به ذوق ديدن اون بيدار موند واي اگه بگم كه وقتي رسيدند دايي جان از لاي در ترو نگاه كرد بخدا ديدني بودي وقتي دستات زير چونه ات بود و ما رو نگاه ميكردي ا...
24 شهريور 1392

تولد بابا مجيد روز چهارشنبه 20/6

آرين جان سلام امروز تولد بابا مجيده و من و تو ديشب تولدش رو بهش تبريك گفتيم و كلي براش رقصيدي يك جشن سه نفره خيلي كوچك ولي بياد ماندني.......مامان جان با اجازه توي وبلاگت براي روز تولد بابا پيام ميذارم تا هميشه به ياد من و بابا مجيد باشي...  همسرم مجيد جان                           بابا ي عزيزم امروز که تولد توست برای تو برای چشم های تو هدیه ام ناقابل است            خاطراتی از فرداهامان برای بودنت همراه ترانه های خیس و ...
20 شهريور 1392

آرين در روز جمعه به اتفاق مامان و بابا در لواسان

سلام پسرگلم عزيزدردنه مامان و بابا امروز شنبه است و اول هفته تاريخ 16/6/92 كه عصر نوبت دكتر داري براي چكاب ماهانه مثل هميشه مامان استرس داره و نگرانه كه دكتر ميخواد چي بگه انشااله كه خيره و مشكلي نيست.... پسرگلم روز جمعه با مامان و بابا و دوستان بابا به لواسان رفتيم و خيلي بهت خوش گذشت دوستان جديدي پيا كردي و كلي باهاشون بدو بدو كردي البته دوست آدم بزرگ هم داشتي واي كه اگه تعريف كنم چقدر پسرخوبي بودي و مهربون با يه خانواده اي دوست شدي و همش روي تخت اونا باهاشون بازي مي كردي واي كه عاشقت شدند و لحظه خداحافظي ديدني بود كه چه جوري براي اون اقا بوس مي فرستادي و غمگين بودي اون آقا كلي ازت فيلم گرفت و گفت چه بچه بامحبت و مهربوني داريد خدا برات...
16 شهريور 1392