آرينآرين، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 25 روز سن داره

آرین پرنده خوشبختی بابا و مامان

عمرم آرينم

سلام پسرقشنگم عشقم عمرم زندگيم بازم ازت معذرت ميخوام كه چند وقتي سراغت نيومدم مامان مريم فدات بشه كه اين روزها شيرين ترين و قشنگترين لحظات رو من و بابات سپري مي كنيم اونم با وجود تو با كارهاي قشنگ تو با شيرين زبوني تو با خنده هاي تو گلم وجودم تا الان 6عدد دندون در اوردي 4 عدد بالا و 2 عدد پايين، چند وقتيه كه سرپا مي ايستي و ميرقصي البته زود خسته ميشي و زمين ميخوري، هستي من آرين من روز چهارشنبه نوبت دكتر داري براي اينكه چكاب بشي و مامان از نگراني در بياد پسرم مونسم روز شنبه 11ماهگيت تمام ميشه و وارد 12 ماهگي ميشه مامان داره خودش و آماده ميكنه براي تولدت تا بهترين جشن تولد رو برات بگيره عسلم ماه اينده پسرخاله آراد با عزيزجون فاط...
13 آذر 1391

پسرم آرين عشق مامان

سلام پسرگلم عزيزم جانم همه كسم چند وقتي ميشه نتونستم برات پيام بذارم منو ببخش. امروز 4 روزه كه وارد 11ماه شدي و 5 تا دندون در اوردي چند وقتيه سرفه ميكني و مامان غمگينه پيش دكتر بردمت عكس سينه ات رو گرفتند ولي خدارو شكر مشكلي نبود ميگند حساسيته.پسر گلم زندگي مامان ديروز مربيت گفت غذا كم خوردي مامان پژمرده شد از فكرت سردرد گرفتم عشقم من كه با جان و دل با خستگي اداره برات بهترين غذا ها رو درست ميكنم چرا نمي خوري احتمال مدم براي دندونات باشه ترو به جان مامان همه غذات و بخور زود بزرگ بشي و مامان با خيال آسوده از اين دنيا بره تو تمام فكرو ذكر من هستي.جديدا برات آهنگ ميذارم ميرقصي قربون دستاي قشنگت بشم كه ميبريشون بالا و مي چرخونيشون قربون پشتت بش...
22 آبان 1391

آرين هستي من

سلام پسرم عشقم زندگيم ارينم مهربونم امروز شنبه است و مامان سركار اومده و پسرگلم رو به مهدكودك بردم عزيزدردونه من چهارشنبه كه بردمت دكتر آلرژي خدارو شكر دكتر گفت كه مشكلي نداري تمام علائمت از دندون دراوردنه،مامان قربونت بره كه از ناراحتي تو همش اشك مي ريزم و نگرانتم الهي دورت بگردم كه همه چيز من هستي پنج شنبه و جمعه كه با هم بوديم و هوا باروني بود نشد كه به پارك ببرمت چون بيرون سرد بود و مامان نگران حالت بود عسلم شيرين زبونم كه داري دندون در مياري مامان همش نگرانته از خدا ميخوام هرچه زودتر خوب بشي از امام رضا (ع) ميخوام كه پسرگلم رو هرچه زودتر خوب كنه و منو از نگراني در بياره .بوس بوس   ...
6 آبان 1391

پسرگلم عاشقتم

آرينم عزيزم گلم عشقم الهي دورت بگردم كه ديشب حالت بود و مامان و بابا نگرانت بودند و تاصبح نخوابيدند قربون صداي قشنگت بشم كه گرفته بود و مدام سرفه مي كردي.زنگ زدم مهدكودك حالت و پرسيدم گفتند بهترشدي ولي مگه مامان باور ميكنه تو فكرتم تا ساعت 15كه بيام دنبالت عشقم مواظب خودت باش مامان از خدا ميخواد كه كمكت كنه و زودخوب بشي.آمين
2 آبان 1391

آرين جان دلتنگتم

آرينم سلام ماماني امروز عصر مامان شيفت اداره بود و تو با بابايي در خانه هستي زنگ زدم صدات و بشنوم باهات حرف كه مي زدم دنبال صداي مامان مي گشتي باهوشم شيرينم شيطونم مامان از پشت تلفن باهات حرف مي زد الان كه زنگ زدم بابايي گفت شيرخوردي و خوابيدي عسل ماماني بخواب مامان تا يكساعت ديگه مياد خونه.امروز از مهدكودك كه اوردمت خاله شيرين گفت برات روروك بيارم با پتو براي خوابت گفت كه فضول شدي و توي تختت نمي موني عسلم بانمكم تو عشق ماماني.
30 مهر 1391

آرين عشق مامان دندون سوم رو در اورده

عزيزمامان شيرين عسل مامان ناناز مامان فداي دندون در اوردنت بشم ديروز متوجه شدم كه دندون سومت رو در اوردي عسلم مي دونم اذيت ميشي درد داري ولي بايد تحمل كني آرينم ديروز كار خرابي كردي وقتي از مهدكودك رفتيم خونه و مثل هميشه ماماني مشغول ترو تميز كردنت شد و پوشكت رو عوض كرد تا آزاد باشي و تو پسرشيطون من دستشويي كردي و كلي كار روي دست مامان گذاشتي.
30 مهر 1391

با پسرگلم و بابامجيد رفتيم پارك لاله

پسرم گلم عشقم عزيزم سلام ديروز جمعه بود و تو پيش مامان و بابا بودي يك جمعه زيبا و قشنگ در كنار خانواده كلي بازي كردي و مامان اذيت كردي شيطون من تو پسر بازيگوش خودمي كه دوست داري از همه چيز سردر اوري عاشق رفتن توي اشپزخونه هستي كنجكاو من با دقت به همه چيزنگاه ميكني. ديروز عصر با هم رفتيم پارك لاله و كلي تاب بازي كردي از ابشار وسط پارك خوشت اومد و كلي ذوق كردي به بچه هايي كه با دوچرخه بازي ميكردن نگاه ميكردي،بعد رفتيم پيش كلاغهايي كه مشغول غذا خوردن بودن و بچه ها باهاشون بازي ميكردن واي چقدر خوشت اومده بود عزيزم دلبندم تو عشق ماماني.
29 مهر 1391

آرينم براي اولين بار دست زد

سلام آرين شيرين زبونم مامان فدات بشه ديروز سه شنبه ساعت 20:30 داشتي با بابا مجيد بازي مي كردي مامان توي آشپزخونه داشت اشپزي ميكرد كه بابايي فرياد زد آرين داره دست ميزنه قربون دستاي كوچكت بشم نگات كردم و جيغ زدم تو هم با شرم سرت رو پايين بردي و خنديدي فداي دست زدنت بشم الهي دورت بگردم .
26 مهر 1391

عزيزماماني

سلام پسرگلم ارين عشق مامان قلب و روح مامان امروز سه شنبه 25/7 ساعت 12 مامان ميخواد خاطره ديروز كه براي اولين بار با پسرم و بابامجيد به خريد رفتيم رو بنويسم ديروز وقتي از مهدكودك با بابايي رفتيم خونه و اماده شديم رفتيم خ جمهوري براي پسرگلم لباسهاي پاييزي زيبا خريديم مامان جان توي مغازه چنان ذوقي ميكردي كه مشتري ها عاشقت شدند و باهات بازي ميكردند پسرم عزيزم تو بهتريني براي من و بابات.از خستگي تو ماشين خوابت برد تا رسيديم خونه بعد بيدار شدي و شروع كردي با اسباب بازيهايت بازي كردن از توپهايي كه مامان برات خريده بود خوشت اومد و مامان بعد از شستن آنها بهت داد تا بازي كني شب با بابايي لباسها رو تنت كرديم و كلي ذوق كردي قربونت بشم مامان عاشقته و ه...
25 مهر 1391