عكس ديگه اي از اين وروجكهاي خوشتيپ
آرادخان پسرخاله عزيز آرين در حالت شكلك در اوردن...... ...
نویسنده :
مامان آرین
15:54
عكسهاي آرين و آراد خان در خونه بابابزرگ در روستا
آراد و آرين خندون و شيطون رو مي بينيد در تاريخ 4/8/92 خونه بابابزرگ مامانشون در روستا كنار درخت حنا..... فداي هر دوي شما بشم الهي الهي.... ...
نویسنده :
مامان آرین
15:52
خاطرات مسافرت به خوزستان
سلام به شيرين عسل مامان گل پسرمامان امروز شنبه است مورخ 11/8/92 اولين روز كاري مامان بعد از مسافرت و مامان ميخواد خاطرات شيرين رفتن پيش دايي ها و خاله ها و عمو و عمه رو برات بنويسه.... عشقم زندگيم مونسم روز چهارشنبه ساعت 4:30صبح پرواز داشتيم و متاسفانه بابا مجيد نتونست با ما بياد و مجبور شد زودتر بره ... ساعت 3:30با آزانس رفتيم فرودگاه و ساعت 5:30رسيديم اهواز واي كه خاله كوچيكه و دايي جان و اراد كوچولو منتظرت بودند و ديدني تر از اون كه با ديدنشون اونقدر ذوق كردي و پريدي بغل دايي جان كه مامان تعجب كرد آخه خيلي كوچيك بودي كه اونها رو ديدي ولي با اين وجود از ديدنشون تعجب نكردي رفتيم خونه خاله اهواز (كوروش)و صبحانه و كلي ذوق و شوق و...
نویسنده :
مامان آرین
13:56
آرين با بابا و مامان داره ميره خوزستان زادگاه بابا و مامان
سلام گل پسرم عشقم مونسم جگرم پرنده زيباي زندگي من امروز سه شنبه 30/7/92 باتفاق بابا و مامان آمدي اداره و توي درمانگاه اداره واكسن آنفولانزا زدي اولش گريه كردي ولي خدارو شكر زود اروم شدي ... گل پسرمامان بعد از يكسال ميخواي بري زادگاه بابا و مامان استان خوزستان كه مامان عاشق اونجاست پسرگلم روز پنج شنبه صبح زود سه نفري با هواپيما ميريم و تا جمعه هفته آينده اونجا هستيم انشالاه وقتي برگشتيم خاطرات اونجا رو برات مي نويسم پسرم مونسم از خدا ميخوام كه اونجا بهت خوش بگذره و با تمام فاميل دوست بشي و مريض هم نشي..... خدايا مارو كمك كن و ياور باش تا به سلامت بريم و برگرديم..... انشااله ...
نویسنده :
مامان آرین
13:02
الهي دورت بگردم كه سرت رو روي ميز گذاشتي خوشگل مامان....
خانم دكتر پوست و مو توي مهد داره بچه ها رو معاينه ميكنه...... الهي الهي عشقم زندگيم دلم كباب شده كه غمگين سرت رو روي ميز گذاشتي.... ...
نویسنده :
مامان آرین
14:47
عسل مامان مشغول خوردن پيكوتك
عسل مامان سلام عشق زندگيم سلام روز سه شنبه موقع رفتن به خونه رفتي پيش عمو توي سوپرماركت تو كه عاشق چوب شور هستي رفتي و مثل هميشه يك بسته برداشتي مامان هم كه پيكوتك ها رو ديد از خدا خواسته سريع برات خريد چون دوست داري البته خودمم خيلي خوشم اومد و همراه تو مي خوردم.عسلم با شير برات درست كردم دوست نداشتي ولي خالي خالي همه رو خوردي عاشق اون خوردنت من ميشم عسل مامان..... ...
نویسنده :
مامان آرین
14:46
آرينم عشقم اين روزها ميره سركلاس
آرين جان عزيزماماني روز پنج شنبه بابا مجيد رفت دنبال جلد نايلوني براي كتابات آخه پسرم بزرگ شده و سركلاس مي شينه بهش كتاب دادند گل سفال و مداد رنگي و .... واي كه گل پسرمامان چه ذوقي براي كتابهاش كرد.بابا برات خريد و اورد خونه مامان مريم هم همه رو برات جلد گرفت و گذاشت توي كيفت الهي دورت بگردم با اون كيف خوشگلت كه صبحها ميزاري روي دوشت و ميري مهدكودك. پسرگلم عسلم زندگيم اين روزهاي با تو خيلي شيرينه البته هردو هنوز مريض هستيم و ناخوش ولي كنار هم با كارهاي قشنگ تو من خوشم ...... ...
نویسنده :
مامان آرین
14:42









