آرينآرين، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 23 روز سن داره

آرین پرنده خوشبختی بابا و مامان

خاطرات مسافرت به خوزستان

1392/8/11 13:56
نویسنده : مامان آرین
159 بازدید
اشتراک گذاری

سلام به شيرين عسل مامان گل پسرمامان

امروز شنبه است مورخ 11/8/92 اولين روز كاري مامان بعد از مسافرت و مامان ميخواد خاطرات شيرين رفتن پيش دايي ها و خاله ها و عمو و عمه رو برات بنويسه....

عشقم زندگيم مونسم روز چهارشنبه ساعت 4:30صبح پرواز داشتيم و متاسفانه بابا مجيد نتونست با ما بياد و مجبور شد زودتر بره ...

ساعت 3:30با آزانس رفتيم فرودگاه و ساعت 5:30رسيديم اهواز واي كه خاله كوچيكه و دايي جان و اراد كوچولو منتظرت بودند و ديدني تر از اون كه با ديدنشون اونقدر ذوق كردي و پريدي بغل دايي جان كه مامان تعجب كرد آخه خيلي كوچيك بودي كه اونها رو ديدي ولي با اين وجود از ديدنشون تعجب نكردي رفتيم خونه خاله اهواز (كوروش)و صبحانه و كلي ذوق و شوق و عاشق كارهاي شيرينت شدند با آراد دوست شدي و مدام صداش ميزدي داداشي داداشي

داداش آراد تمام ماشينها شو برات آورد و تو هم كه عاشق ماشين هستي كلي ذوق كردي...

خلاصه كنم با ديدن عمو محسن كه مدام صداش ميزدي بابابابا و يا عمو كلي بهت خوش ميگذشت عاشق ماشين سواري بودي و مدام ميخواستي بري بيرون و بگردي...

روز جمعه رفتيم خونه مادر جون رامهرمز فرداي اون روز خونه دايي كوچيكه و عصر هم خونه دوست مامان سهيلا و بعد از اون خونه دايي بزرگه و پارك و گردش و سمبوسه و فلافل خوردن...

فرداي اون روز رفتيم خونه خاله رويا بهبهان و براي اولين بار تورو ديدند اگه بدوني چقدر ذوق كردند و تو چقدر زود باهاشون اخت گرفتي و دوست شدي عصر رفتيم گردش توي بهبهان و امام زاده حيدر كه خاله برات دعا كرد كه انشالاله عاقبت بخير بشي....

شب رفتيم عروسي يكي از فاميلهاي مادرجون و مامان كلي دسمال بازي كرد اخه بعد از 10سال اولين بار بود كه عروسي رفتم و رقصيدم واي كه چقدر خوش گذشت....

فرداي اون روز رفتيم اهواز ولي متاسفانه دايي مادرجون فوت كرد و مجبور شديم برگرديم دوباره رامهرمز و يك روز ديگه توي رامهرمز بمونيم..

پسرگلم عسل زندگيم توي اين يك هفته خيلي خوش گذشت البته پيش مادرجون و عمه زهرا هم رفتيم و اونها هم كلي ذوق و شادي كردند از ديدن تو نمي دوني چقدر با اداب بودي و حرفهاي قشنگ ميزدي و همه عاشقت شدند.....روز جمعه صبح با بابا مجيد و مامان برگشتيم تهران و تمام شد مسافرت يك هفته اي ما.....

پسرم عزيزم شب هم رفتيم جشن دانش آموزي تالار وزارت كشور و اونجا هم كلي رقصيدي عمو پورنگ و اميرمحمد هم برنامه اجرا كردندو خيلي خوش گذشت البته چون برات شير نبرده بودم كلي اذيت كردي و بي تابي كه ساعت 9 برگشتيم خونه و خوابيدي.....

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)